خدایا به هر که میوه ی سنگین عشق را میدهی
شاخه ی وجودش را می شکنی
پس خود مرهم شاخه های شکسته باش 
+
نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 8:29 توسط neda
|
خدایی به تنهایی مرا کافیست
نگذار چیزی تو را آشفته کند
یا چیزی تورابه هراس افکند
همه چیز در گذر است
وتنها خداست که می ماند
شکیبایی و پایداری کمندیست که هر شکاری رابه دام می کشد
آن که خدا را دارد دیگر به هیچ چیز نیاز نخواهد داشت
خدا به تنهایی او را کافیست 
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 12:56 توسط neda
|
سکوت تنها صدای خداست
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 10:34 توسط neda
|
الهي توفيقم ده كه بيش از طلب همدردي ، همدردي كنم
بيش از آنكه مرا بفهمند ، ديگران را درك كنم
بيش از آنكه دوستم بدارند ، دوست بدارم
زيرا در عطاكردن است كه مي ستاييم
و در بخشيدن است كه بخشيده مي شويم
و در مردن است كه حيات ابدي مي يابيم 
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 19:5 توسط neda
|
آوای باد انگار آوای خشک سالیست
بگذار تا بگویم تقدیر لاابالیست
وقتی که مرگ انسان مانند سنگ باشد
دنیا به این بزرگی یک کوزه سفالیست !
پس باید عشق ورزید
باید که مهربان بود
زیرا که زنده ماندن هر لحظه احتمالیست .
دخترعمه ی عزیزم جات همیشه بینمون خالیه...
روحت شاد 
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 21:33 توسط neda
|
به که گويم غم اين قصه ي ويراني خويش
غم شبهاي سکوت و دل باراني خويش
گله از هيچ ندارم نکنم شکوه ازو
که شدم بنده ي پا بسته و سودايي خويش
به کدامين گنه اين گونه مجازات شدم
همه دم بنالم و سوزم زپشيماني خويش
من از اين پس شده ام راوي و گويم همه شب
غزل چشم تو و قصه ي ناداني خويش

+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 11:25 توسط neda
|
چه تنگنای سختی است !
یک انسان یا باید بماند یا برود.
و این هردو،
اکنون برایم از معنی تهی شده است.
و دریغ که راه سومی هم نیست!

+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 19:3 توسط neda
|
من با عشق آشنا شدم
و چه کسی این چنین آشنا شده است؟...
هنگامی دستم را دراز کردم که کسی نبود.
هنگامی لب به زمزمه گشودم،
که مخاطبی نداشتم.
وهنگامی تشنه ی آتش شدم،
که در برابرم دریا بود ودریاو دریا...! 

+
نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 20:22 توسط neda
|
اخلاص:
یکتایی در" زیستن"،
یکتایی در" بودن"،
یکتایی در"عشق"! 

+
نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 19:43 توسط neda
|
و این "تغییر فصل"،آغاز دارد، و بی پایان است.
در این دنیا آفتاب همواره در سر زدن است.
بهار،همواره در رسیدن
و دل،مدام در فهمیدن! 
( دکتر شریعتی)
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 19:9 توسط neda
|